تبليغاتX
پاساژ -

پاساژ

کوچه ، همیشه بوده ! از همان وقت ها که رضا موتوری و عباس قراضه و علی بلبل صبح ها می زده اند توی کله پزی و قاعده ظهر می آمده اند بیرون و می رفته اند سراغ موسیوی سر کوچه و سه سیر عرق و دو پیاله سیرابی را سر بالا می زده اند و می رفته اند توی کوچه ای خلوت و غزل می خوانده اند تا لابد همه خاطره ها را با سیرابی و عرق و بناگوش از صبح تا شبشان ، تگری بزنند . . .

تا همین الان که هنوز وقتی می خواهم بنویسم ، سرم را که بلند می کنم هزار بار یاد هزار کوچه این شهر خاکستری می افتم و هربار به خاطره ای . . .

همیشه هم راهی برای بازگفتن حرف ها بوده ، یا خیابان به خیابان ، کافه ها را به هم می زده اند ، یا مثلا در هزاره سوم در دنیای سیگنال ها ، اینسوی فاصله ها ، تصویری را می چپانی توی چهار ضلعی نورانی ماتریسی و می مانی در خلسه تا ساعتی بعد ، آنسوی هرچه فاصله ، رویایی ساخته و پرداخته شود .

اینها را گفتم تا بدانی ، فراموشی هیچ گاه سیره قهرمانان هیچ فیلم و قصه ای نبوده است . زخم ، به هر زمانه ای ، به شیوه ای ، راهی می یابد برای تجری در روزمره آدم ها و درد ، سنت مالوف زندگی است انگار !

حتی آن پسرک قرتی مکشوف توسط برادر مشرف به موت فلان خواننده جلف آن سوی آب ها هم می تواند بغض را بر حنجره ات به یادگار بگذارد اگر ترانه ای نا نجیب حتی ، خاطره شده باشد در جاده ای ییلاقی حوالی همین شهر شلوغ !

برای همین است که شستشوی زندگی از نشانه ها ، بیهوده است و بی سبب . نشانه ها تزریق می شوند و تکثیر در لحظه های تنهایی .

نه از آن دست تنهایی های محبوس در چار دیواری های همیشگی بی کسی ، که تنهایی در میان آدمیانی که درد را نمی فهمند و اینجاست که یادت می رود به لحظه هایی که در آنها کسی ، اشاره ها و نشانه ها را در می یافت . . .

اگر می خواهی بروی ، باید اول تکلیف خودت را با این لحظه ها و با آن ثانیه ها ، یکسره کنی ، تا مثلا چهار سال بعد ، نبینی که خودت شده ای قهرمان داستانی که زمانی قهرمانش را دوست داشتی . . .

اینها را که می گویم ، نه از دغدغه خویش و نه از سر دلتنگی و نه به سبب وحشت از دوری هاست . . . همه اینها یک دم به کنار . . .دغدغه ها ، امروز از جنس دیگر است و تو بهتر از هر کسی می دانی . . .

راستی ! تمام دیشب را دنبالت گشتم . . . کاش می دانستی چه می گویم !

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 11:1  | 


LOADING...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/25ساعت 10:15  | 


2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 12:41  | 


...راست می گفتی! زمان که بگذرد و خاطره ای تازه که خلق نشود، لحظه های آدم ها ، بوی نا می گیرند و تنهایی ها می شوند مثل گنجه ای قدیمی که مدتهاست کسی درش را باز نکرده است ...

جاهایی توی تقویم هست که آدمها، بودنشان را باور نمی کنند . انگار جلوی تلویزیون نشسته باشی و زندگی ات مثل فیلمی به زبانی که نمی دانی ، فقط گذر یک به یک فریم ها باشد از مقابل چشمان مات زده ات...

قبل ترها ، وقت درس خواندن ، خیلی چیز ها را می نوشتم که فراموششان نکنم . صبح که می شد ، اتاقم شده بود حجمی آکنده از بوی سیگار و کاغذهای پر شده ی آشفته و تلفنی که تا خروسخوان صبح ، رازدار آشفتگی های ما بود - یادت که هست؟- حالا هم خیلی چیزها هست که باید روی کاغذهای تا نخورده بنویسم و گوشه ای از اتاقم تلنبار کنم...

راستی! من اتاق ندارم . زیر زمینی فقط هست که توی آن مردن را تمرین می کنم... جای دنجی است برای بغض کردن و سیگار کشیدن...

کاغذهایم را هم بی خیال ! وصیت می کنم با من چالشان کنند... تو هم بلند شو و برو فیلمت را ببین . فقط یادت باشد که چند سال بعد ، صفحه هایی توی تقویم مشترکمان میبینی که باید از رویشان پرید ....

نگران نباش! آن روزها من شده ام چند صفحه فراموش شده ، توی دفتر خاطرات کهنه ات! تو که دفتر خاطرات داری ؟ از همانها که باید شیشه جوهر را برگرداند روی بعضی صفحه هایش...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 10:10  | 


لا ابالی شده ام . این را می توانی از همه کت و شلواری های ادوکلن زده شهر بپرسی . همانها که صورت نتراشیده و موهای ژولیده و ماشین کثیف و شلوار رنگ پریده و سیگار ارزان قیمتم ، سگرمه هایشان را می برد توی هم .

فقط حیف که هیپی گری از مد افتاده . وگرنه می شد گیتاری بردارم و روی پله های آن آپارتمان روبروی آن پنجره توی آن کوچه ی کنار آن خیابان همیشگی ، بنشینم و صبر کنم تا ریش هایم بلند شود و تو بیایی و بگویی که ریشهایم را دوست نداری... تا آنوقت بلند شوم و کت و شلوار ایکات برادرم را قرض کنم تا همه بفهمند که همین روزها ، همه میهمانی ها تمام می شوند...

 گفتم که لاابالی شده ام . این را من می دانم و همه دیگرانی که هنوز حیران می مانند از راز شگرفی که بین من و پنجره های نیمه باز و ماشین های سیاه و چشمان دورنگ جا مانده توی رویاهایم هست... برای همین هنوز ، حوالی بعضی کوچه های بن بست ، تنها که می مانم ، برف پاک کن ماشین ، کوتاه می آید از شستن پنجره ها... و باتری موبایلم خالی می شود به شنیدن صدای بوق ممتدی بی پاسخ...

فقط نمی دانم چرا تازگیها ، زود به زود گریه ام می گیرد...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/23ساعت 14:13  | 


... من عادت نمی کنم !

حالا تو هی چراغ ها را خاموش کن و پرده ها را بکش... 

یادت بماند! دروغ به چشمهای تو نمی آید... خیلی چیز های دیگر هم هست که باید یادت بماند ، اما باشد برای بعد... روزگار شلوغی داری این روزها... می دانم!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 14:20  | 


بدون شرح!

>> کماکان ولی درد اینه!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 12:8  | 


دلتنگی اگر باشد ، دوری بهانه است . سیگنال ها هم می توانند بشوند خود خبر . تا بی خبری ، اینگونه درد را حقنه نکند به بدن برهنه از آرامش آدمهای تنها.

خبرها هم حکایتی دارند در روزگاری که چشم ها نمی توانند دروغ بگویند . حالا گیرم چارچوبی نورانی ، مستور کرده باشد فاصله ها را و صفر و یک ها شده باشند خود فاصله...

گاهی وقتها هست که باید لباسی سفید را از توی جامه دان های کهنه در آورد و پوشید و رفت جلوی آینه و ... زل زد به تنهایی ها... و در دست گرفتن دستانی سرد را تمرین کرد...

بعد صدای بوق ماشینها برایت می شوند یادآور لحظه به لحظه استخوانی که قرار است بماند لای زخم برای همیشه. زخم ها کمرنگ می شوند و نشانه ها کمرنگ تر . اما خاطره ... چپاندن خاطره ها ، جایی دنج و محترم از ذهن ، چاره ساز دلتنگی ها نیست .

 خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" وقتی شیشه های ماشین ، بخار می گیرند ، خیالت نرود به بی تابی هایی نشانه خورده ، در گرگ و میش غروبی بارانی ، به ساعت هفت عصر...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" بی تکلفی استکانی چای نیم خورده ، آخرین غروب سالی پر خاطره را به یادت نیاورد...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" اگر جایی از دهان آدمی بی ربط ، جمله آشنایی شنیدی ، مجبور نباشی به لب به دندان گزیدن تا بغضی آماده فرو ریختن را پنهان کنی...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" ماشین های تیره رنگ ، نگاهت را ندوزند به شماره ای که بر مستطیلی سفید ، نقاشی شده است...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" هیچ رد پایی را لابلای صفحات سربی هیچ روزنامه ای ، جستجو نکنی ...

خاطره ها را باید پاک کرد تا مثلا" رنگ چشمانت ، تو را یاد بیقراری هایی دوردست و از دل نرفته ، نیندازد... تا مثلا" پیرمرد ، زخمی کهنه را پیش رویت ، هجی نکند... تا مثلا" یادت نیفتد که کسی ، آنسوی خاطره ها ، چگونه آغاز شد و کجا ، در چند میلیمتری نفس هایت ، هوای مردن کرد... تا مثلا" روزی کنار یادواره ای کهنه ، دو خط متقاطع را به "نشانه" ی نبودن کسی ، هزار بار ، نقاشی نکنی... تا مثلا" گیراندن هر سیگار ، هوای سیگاری مشترک را تزریق نکند به بیقراری هایت...تا مثلا" جاده هراز ، فریادت را در نیاورد...

روزگار می چرخد. اما نه به کام تنهایی های آدمها و زندگی تحمیل می کند خودش را و دلشوره ای ندارد  از طاق شدن طاقت چشمهای آماده باریدن... پس لباس سفید را از جامه دان کهنه درآور و مرگ خاطره ها را ، هجی کن .  همیشه ی تاریخ ، قصه ها جایی ، به فصل آخر ماجرا می رسند. بعد تنها خاطره ای می ماند از قصه ای که عبارت آخرش ، مرگ همه آرزوهای قهرمانانش را تصویر کرده باشد. قصه ها را نه می شود و نه باید متوقف کرد. ماجرا همیشه همانطور رقم می خورد که باید و طرفه آنکه لباس سفید پایان همه ماجراها ست و مردن ، توقف روزگار... 

این سوی ماجرا هم همیشه کسی هست که لباس سفید را هر ثانیه بر قامت خویش میبیند و روسپیانه ، فاسق مرگ را انتظار می کشد و ثانیه هایش را در چار دیواری زیرزمینی خلوت ، به تمرین مرگ می نشیند...

اصلا" بی خیال ! فقط کاش برای چند لحظه ، دنیا را نگه دارند. می خواهم پیاده شوم...

پ.ن: چقدر خوبه که این نوشته ها ، کاغذی نیستند و نمناکی ها رو منتقل نمی کنند...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/21ساعت 12:9  | 


می روی تا قصه را غمنامه تدفین گل

می روی تا واژه را باران خاکستر کنی

> کاش می شد لحظه ها را پس گرفت...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/21ساعت 9:17  | 


سیگار له شده ای از پاکت سیگار مچاله شده ام در می آورم . به آرامی صافش می کنم و می گذارم روی لبم و فندک را می زنم . آدامس بی قیدم را تف می کنم توی خیابان و دود سیگار را با ولع تمام قورت می دهم . انگشت اشاره ام را می گیرم به سمت تکه ای ابری از آسمان . پوزخندی می زند و صورت مهتابی اش را بر می گرداند به سمت شیشه ماشین. تیرهای چراغ برق ، یکی یکی و به نوبت ، از مقابل چشمهایش می گذرند . صورتم را بر می گردانم به سمت شیشه ماشین . خاطره هایم ، یکی یکی و به نوبت ، از مقابل چشمهایم می گذرند . نفسم داغ که می شود ، شیشه ها بخار می گیرند. ترانه ای کهنه ، زخم کهنه ای را باز می کند. درد می زند بیرون و بغض ، راه نفس را می گیرد . بر می گردم و نگاهم را خیره می کنم به چشمان نمناکش . لرزش دستها ، بغض نیست که بشود پنهانش کرد. گوشه لبم را میان دندانهایم ، فشار می دهم . شوری خون ، گیر می کند به حنجره بغض گرفته ام ، چشمهایم را می بندم...
چشمهایم را که باز می کنم ، نگاهم می افتد به خیابانی که "رفتن" را روی تابلویی سبز رنگ ، بر آستانه اش کوبیده اند. می پرسم "هیچ می دانی چرا هرچه بویی از رفتن دارد ، طعم سیمان می دهد" . سرش را تکیه می دهد به صندلی و چشمهایش را می بندد و می گوید "برو" . پنجره ماشین را بالا می دهم و ریه های گندیده ام را پر می کنم از عطری آشنا . صدای ضبط ماشین را بالا می برد تا شاید مثلا" هق هقی در راه را پنهان کند. پایم را می گذارم روی اسفالت مرطوب و نگاهم را می دوزم به چراغهای ماشین سیاه رنگ در حال رفتن... می ایستد و نگاهی به عقب می اندازد و می رود . سرما همه وجودم را می گیرد. یقه بارانی کهنه ام را بالا می دهم و راه می افتم .
دخترکی خردسال مرا نشان مادرش می دهد و زیر گوشش چیزی می گوید . مادرش نگاهی تند به من می اندازد و سرعت قدمهایش را بیشتر می کند. یادم می افتد که گریه ام گرفته است...
بارانی کهنه ام را در می آورم و می خوابم روی سنگی سیاه رنگ تا باران ، خیسم کند . بیدار که می شوم اسم خودم را روی سنگ سیاه ، می خوانم . پوزخندی می زنم و دستهای تنهایم را می چپانم توی جیب بارانی کهنه ام . ساعت را از پیرمردی یک پا می پرسم و راه می افتم . پسرکی زل زده به سوراخ خونی روی پیشانی ام ...

 

> این مطلب رو واسه جمع نوشت ، نوشته بودم . اما چون نمی دونم چشه ، گذاشتمش اینجا

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/21ساعت 9:12  | 


هیچ حواست هست که چند پنجشنبه موهش گذشته و خاطره ای تازه ، خلق نشده ؟

نمی فهمم چرا عقربه ها مایوس نمی شوند از این مکث هر روزه ی شصت ثانیه ای بی فرجام ، روی هفت دلگیر غروب ، وقتی حافظه ی کوچه ها ،  برای بیاد آوردن حضورت ، ذهنی دوردست را می خراشند...

هنوز ولی پنجره ها ، گاهی می شوند رازدار غریبی آدمهای تنها ، زمانی که تابستان ، تحمیل می کند خودش را به رسم معهود بستن دریچه ها...

دیگر خاطره ای نمانده که به یادت نیاورده باشم . اصلا" این خصلت نبودن هاست که درد مکرر می شود و خودش را تکثیر می کند در لحظه های بیشمار به یاد آوردن . برایت گفته بودم که وقتی روزگار ، روزگار تنهایی باشد ، "به یاد آوردن" می شود سوگواره ... نه گریزی هست ونه چاره ای . انگار درد ، سرنوشت محتوم تو باشد و بی کسی ، اختتام آرزوهایت...

آرزویی هم دیگر نمانده است . هر آرزویی ، نشانه ای دارد و وقتی دستی بلند تر از رویاهایت ، به پاک کردن نشانه ها مشغول است ، بی آرزویی ، می شود تقدیر . از تقدیر هم گریزی نیست مگر مرگ...

بی خیال رویاهایم باش . روزهای آخر بهار است...

> keeleek heeyer!

>> ممنون رفیق !

2 نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 10:2  | 


... شاید هم دادم توی pmc مثل این احمق ها ، جلوی اسمم و اون دو نقطه همیشگی ، دلتنگی همیشگیم رو برات زیرنویس کنن. فقط یادم باشه موقع تایپ کردن "همیشه" ، Caps Lock رو روشن بذارم! ... وقتی راهی نمونده باشه برای انتقال دلتنگی ، آدما احمق می شن...

اما تو که حوصله این کارها رو نداری . چطور احوال نفسگاه گندیده ی من رو می پرسی ؟

بگذریم اصلا" ! وقتی قرار ، ندیدن باشه ، چه فرقی می کنه که جلوی شاخص سنجش فاصله ، km نشسته باشه یا مثلا" حتی mm؟  پاسخ ساده ای داره این سوال ، وقتی مثلا" فاصله چند متری دیشب ما ، هیچوقت معنای رسیدن نداره ...

خیلی دلم می خواست یه روز ، می نشستیم و تقویم خودمون رو استخراج می کردیم. احتمالا" می شد همه این چند سال رو خلاصه کرد توی یه سال بی بهار! با چند ساعت مفید زندگی، زیر بارون... می دونی که شعر نمی گم ! از هر چی که توی این دنیا متنفر باشم ، از بارون نیستم که چند باری ، بهانه ای شد برای لگد زدن زیر قرارهای خودساخته ی خود نخواسته...

چند روز قبل ولی یه نفر گفت که ما دیگه قرار نیست که بارون رو ببینیم . تو باورت میشه که بارون رو هم از سرزمین ما دریغ کنن ؟ من خودم می بارم ، گور پدر آسمون!

گفتم که! وقتی راهی نمونده باشه برای انتقال دلتنگی ، آدما احمق می شن! احتمالا" واسه همینه که سه تا عدد شش که بشینه کنار هم ، حالت سکته رو به من می ده ... مخصوصا" دیشب! ولی تو نبودی که رفتی توی پارکینگ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 9:39  | 


گوشه پرتی از حافظه ام می نشینم . زانوهایم را بغل می کنم و می زنم زیر گریه... حماسه هایم بوی تردید گرفته اند. چشمهایم را قفل می کنم به چشمهایی که نیست . همه نفرتم را تف می کنم روی حجم سیاه رنگ زندگی ام . سرم را می گذارم لبه هره ی پشت بام و استفراغ می کنم . خاطره هایم را یکی یکی بالا می آورم . چشمان سرخ رنگم را می بندم و اشکهایم را حبس می کنم . سینه ی از نفس افتاده ام را فشار می دهم تا کرم های سفید رنگی که فضای جمجمه ام را گرفته اند ، بیرون بریزند. چشمهایم می شکنند . رگهایم متورم می شوند و درد ناک . سرم را می کوبم به فرمان ماشین. صدای بوق قطع نمی شود . یقه ی تن پوش سیاه رنگم ، سرخ می شود و مرطوب . دستمال کاغذی را می چپانم توی سوراخ بینی ام و سرم را بالا می گیرم. آسمان هیچ ستاره ای ندارد. بغض فشار می آورد . ترک می خورم و فرو می ریزم . از دور فرو ریختن خودم را تماشا می کنم . فریاد می کشم . راننده ماشین کناری نگاه متعجبی به من می اندازد و می رود سراغ فاحشه ای ارزان قیمت . ماشین بوی دود سیگار و خاطره ی قی کرده می دهد...

خبر ، صدای انفجار می دهد . خبر را می شنوی و بعد سکوت... سکوتی زشت و هراس آور . انگار گوشهایت را برای این صداهای روزمره زمینی ، تعریف نکرده باشند . سکوتی از جنس مرگ ...

پناهی نیست جز آوار        رفیقی نیست جز دیوار...

 پ .ن : تا دیشب باورم نمی شد که بغض ، وقتی چشمها را ببندی و اشک را حبس کنی ، شبیه خون می شود و از بینی آدمهای تنها بیرون می زند...

پ.ن ۲:

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/17ساعت 9:52  | 


توی رویاهایت که تاب بخوری ، فرقی نمی کند روی کدام صندلی نشسته باشی . معانی ساده ای دارند بعضی رویاها . مثل همان چشمان عمیقی که هنوز میهمان بیدار خوابی های شبانه توست...

اشتباه نکن! عاشقانه های من هیچگاه بوی معشوقه های مینیاتوری پیاله به دست و هوای مه گرفته و شمع و پروانه و خماری نمی دهند. برایت انگار گفته بودم که گاه دستفروش گردنه قوچک ، می تواند تبلور عاشقانه ای بی نظیر باشد. یا همان کافه بی تکلف آخرین غروب نمناک ترین سال این قرن بی پیر...

نشانه ها هم بعضی وقتها نه بر درختی کهنه حک شده اند و نه نامه هایی هستند آغشته به بوی عطری آشنا و نه تار مویی لابلای صفحات دیوانی خاک گرفته از شاعری آشفته... گاه شارژر فندکی موبایلت می شود خالصانه ترین نشانه ی بودن کسی ، حتی اگر مدتها باشد که یاد نبودنش ، بدن بیتابی های تو را خیس از عرق سردی کند که توضیحی برایش نداشته باشی...

برایت اما نگفته بودم که بعضی ثانیه ها را نمی شود جا داد توی صفحه های رفته ی تقویم . صفحه های تقویم ، احساس اگر داشتند ، ماتشان می برد از بزرگی بعضی شماره های آبی رنگ چاپ شده بر پیشانی بی قراری های آدم ها . آنوقت این خود آدمها بودند که می شدند تقویم خودشان و مناسبت ها را با با نگاهی مرطوب ، هایلایت می کردند و می کوبیدند به دیوار بی کسی ها و ترانه ای کهنه را بهانه می کردند برای بارش های ناگهانی در روزهای تفتیده تنهایی... رسم عجیبی دارند این بغض های فرو خورده!

 بغض اصلا" تعریف ساده تری دارد . یعنی نگاه کنی و ببینی توی مستی های تنهای شبانه ، سرت را که به دیوار می گذاری و چشمانت را که می بندی ، کدام نگاه می شود میهمان نگاه نمناکت و کدام رفتن ، تو را بیتاب "رفتن" می کند... ارتفاع ، همیشه معنای پرواز نمی دهد. گاهی پریدن یعنی سقوط . بیتاب رفتن اما اگر باشی ، همین سقوط ، می شود ناب ترین شکل پرواز. پریدن ، همیشه بال و پر نمی خواهد . گاهی اوقات برای پریدن باید دل داشت...

سکوت هم بعضی وقتها یعنی خداحافظ ! من از سکوت متنفرم...

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت 10:31  | 


سرش رو یه بار دیگه کرد توی آب و در آورد. خیره شد به منی که روی صندلی سفید نشسته بودم و با لیوان نیم خورده، بازی می کردم. گفت: " کاش می شد پای زندگی رو گچ گرفت" . دود سیگار رو فرستادم طرف دیوارهای تا سقف کاشی شده...

اگه اکسیژن هوا ، پنج برابر می شد ، احتمالا" دیگه برای نفس کشیدن مشکل نداشتم . رفتم سر فريزر و به اندازه همه حجم آغوشم ، بطري هاي باز نشده ، آوردم سر ميز... خنديد . "پشتكارت قابل تحسينه" . خنديدم...

" مي خواي من بشينم پشت فرمون؟" . خنده اي حواله نگاهش كردم و راه افتادم . خيابون ها دور سرم مي چرخيد . صداي مبهم بوق ماشين ها قطع نمي شد. تصوير چشمان دورنگ دخترك روياهايم از روي شيشه كنار نمي رفت. برف پاك كن رو زدم. آب پاشيد روي صورتم ...

گفت "تو دوست داشتن رو يادم دادي" . گريه كردم . اين بغض لعنتي ، كابوس هام رو لو داده بود. سرم رو بلند كردم و لوله درازي رو كه زندگي رو به تنم متصل مي كرد از روي مشامم بر داشتم . از بوي زندگي متنفر بودم . لب تخت نشستم و ذهن آشفته ام رو بغل كردم. سرفه ام گرفت . شقيقه هام داشت مي تركيد...

ساعت ديواري روبرو خوابيده بود. مثل لحظه هاي من . هوا ولي تاريك بود و صداي گريه مادرم از پشت دري بسته كه حجم سفيد رنگ رفتن رو مسدود مي كرد ، شنيده مي شد. ملافه سفيد رو كشيدم روي سرم. خاطره هام رو چپوندم توي مخم و دهنم رو بستم . چشمام ترك خورد...

كاش مي شد توي روياها مرد...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/10ساعت 10:31  | 


این روزها، روزنامه ها هیچ خبر تازه ای ندارند. اسم این بیقراری های مستمر را هم که نمی شود گذاشت خبر . هواشناسی هم انگار قرار نیست بارانی در راه را گزارش کند تا مثلا" دلت را خوش کنی به امید معجزه ای از بغض این آسمان لعنتی...

بهترین راه اینست که نوار چسب را برداری و به نشانه هر بغض نا تمام ، تکه ای از خودت را بچسبانی به گوشه ای از خاطره ها . آنوقت سرت را که بلند کنی ، می بینی در تاریخ خودت جامانده ای و چسبیده ای به گذشته...

من خودم را جا گذاشته ام . احتمالا" برای همین است که دیشب ، خنده ام گرفت از عصای جادویی فرشته مضحک برنامه کودک mbc3 که اصرار داشت آرزوهایم را برآورده کند. کانال را عوض کردم و زل زدم به صدای کشیده و زنگ دار guns توی VH1. داشت "knocking on heavens door" را تزریق می کرد به لحظه های آدم های تنها . ماتم برد...

معده ام اگر ناراحت نبود ، هیچ چیز را به طعم غلیظ و تلخ فنجان های بدون شکر قهوه ، ترجیح نمی دادم. از همانها که تلخی اش تا ساعتها زیر زبانت می ماند و خواب را از چشمان رنگ پریده ات می دزدد. ولی این روزها ، زیاد خمیازه می کشم...

توی خوابهایم دنبال خاطره ای می گردم که نگاه بی قرارش ، در تاریکی شبی بارانی ، اشک را به میهمانی نشست و دشنام صمیمانه ای حواله من کرد...

!Access Denied

پ .ن : من هنوز عاشق شکلات های تلخ هستم. تو ولی بی خیال!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/09ساعت 10:0  | 


...سیگار رو گذاشتم گوشه لبم و توی جیبهام دنبال فندک گشتم . آرزو می کردم فندکم پیدا نشه تا برای طفره رفتن ، بهانه داشته باشم . سیگارم رو که روشن کردم ، نگاهم رو دوختم به چراغ سه رنگ سر چهار راه . "از این سبز تر نمیشه ها !" . زدم یک و دستم رو از روی دنده بر نداشتم . خیلی منتظر شدم تا دستش رو روی دستم ، احساس کنم. دستم روی دنده ماشین پوسید...

هوا سرد بود و شیشه ها خیلی راحت بخار می گرفت . فقط کافی بود صورت مهتابی اش رو بگیره طرف تو و چشمای سبز رنگش را بدوزه به نگاه ماتت . نفس هات که به شماره می افتاد ، شیشه ها هم مات گر گرفتنت می شدند. تاریخ تولدم رو که پرسید ، یه روز پاییزی رو نشونش دادم توی ساختمونی به یاد موندنی تو هویزه... 

هوای راه رفتن روی برفها ، زده بود به سرش . اما می ترسید از جای پاهایی که روی برفها باقی می موند. شیشه ماشین رو کشید بالا و چشمهاش رو دوخت به نگاهم . بغض کردم . شیشه ها بخار گرفت...

هیچوقت از هیچ سدی فرار نکرده بودیم . اون روز ولی نگهبان پریده رنگ جلومون رو گرفت. "کوه ریزش کرده. جاده بسته اس" دور زدیم و هیچ دهقان مشعل به دستی ، جلوی ماشین سیاه رنگ رو نگرفت . کوه راهمون رو بسته بود...

پیش خودم گفتم کاش همون روز کنده بودیم و می رفتیم .خواستم بلند شم که ازش خواهش کنم بمونه . بهم گفته بود نمی تونه به من "نه" بگه. سرم خورد به سنگی سخت. کارگر آشفته، با لبخندی که همه دندونهای زردش رو نشون می داد ، آخرین مشت خاک رو ریخت و رفت. همه جا تاریک شد . بغض کردم. شیشه ای نبود که بخار بگیره. با خیال راحت گریه کردم...

بیست و هشت سال دیر شده بود... 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 11:6  | 


قصه ها همیشه آنجایی تمام نمی شوند که تو دوست تر می داری . حالا گیرم آخرین کلمه آخرین پاراگراف آخرین فصل کتاب را خوانده باشی و کتاب را بسته... هر داستانی در فصل اول خود استمرار می یابد و جایی در عالم واقع به موازات داستان پیش می رود...

حالا بنشین و ترانه ها را یک به یک حفظ کن و بمان مات و مبهوت و با صدایی خشک ، مرگ را فریاد بزن... مردن ، بلد بودن می خواهد.

می شد مثلا" شبی بارانی ، دل به صدای موهوم پیرمرد داد و در "اندک جایی برای مردن" ، خلسه دلپذیر مرگ را تجربه کرد . توی همان کوچه خلوتی که هنوز وسوسه می کند بی تابی های تو را...

بهار ، هر سال فصل آخری دارد . فصل آخر بهار یعنی زنده به گوری در گور خاطره چشمان دو رنگی که شبی نمناک ، خیسی تنهایی را به رخت کشید و در پیچ کوچه گم شد. همان کوچه خلوتی که هنوز وسوسه می کند بی تابی های تو را...

زندگی همیشه معنی زنده بودن نمی دهد. بعضی وقت ها زندگی یعنی من!

کلاویه های سیاه و سفید هیچ سازی ، دیگر جذبم نمی کنند . چقدر بیگانه ام با زیر و بم و بالا و پایین صدا ، وقتی هیچ ترانه ای ، آواز نمی کند فصل آخر این زیستن نباتی را...

خیلی چیز ها هست که باید یادت بماند. من اما فقط می خواستم چشمان دو رنگ دخترکی را که به فراموشی من هجرت کرده بود ، یادگار داشته باشم...

این خیلی خوب است که آدمهای مرده ، بالاخره می میرند...

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/07ساعت 10:27  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط امیر  |