انگشتهایم خمیازه می کشند و چشم هایم ورم می کنند... خاطره ها هم انگار شده اند طناب ، برای بر دار کردن ثانیه های آدم ها...
این علامت سوال هم حقارت از سر و رویش می بارد وقتی سوال ، رفتن باشد و سبب ، بی سببی...
این روزها ، سیگار ها هم بی خاصیت شده اند و سرفه ها ، معنایی جز تردید ندارند. بی تابی های سینه ، معنای والیوم را تزریق می کند به زیر جلد بیقراری های گر گرفته و دیوار می شود رفیق لحظه های بی کسی... حریص "آوار" بودن هم عالمی دارد!
هنوز هم گاهی باران می بارد و می شود "نشانه"... من از نشانه ها فرار نمی کنم حتی اگر این نشانه های بیگاه - مثلا" همان قرار ساده ی فراموش شده - همه ی با هم نبودن ها را خلاصه کند در دو خط متقاطع و بنشاند پیش چشمانی که قصه ها داشت از تعالی...
هفته ها و روز ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها ، به کار خویش مشغولند. این ماییم که گاه می مانیم حیران از ضرب بی خلسه و خواب صدای ثانیه شمار ساعت ها در بحبوحه ی مسکوت عجز و روزهای رفته را چون متاعی پرقیمت در تمام ثانیه های این روزگار دریغ ، می کشانیم به دنبال بی همی هایمان...
باران هنوز نشانه ساده ای است... مثل بعضی کوچه های خلوت این شهر سیمانی ، که هنوز مرا به میهمانی عطر تو می برند . مثل شیشه های جیوه ای و راز شگرفی که بین من و آن پنجره نیمه باز هست... مثل شیشه هایی که هنوز بعضی وقت ها بخار می گیرند... مثل خودم که آینه ، نشانه های عبور تو را در من رصد می کند ... و مثل تو که "کلمه" را هم دریغ کردی از "روزگار تنهایی" ام...
هنوز ولی من راز دار نگاه نمناکی هستم که شبی زمستانی ، در ماشینی سیاه رنگ ، درد نرسیدن را برایم هجی کرد .
راستی! عقربه های ساعت تو ، روی کدام قرن بی کسی خوابیده اند؟
2 نوشته شده در شنبه 1385/03/06ساعت 10:55 |
معنای غریبی دارد این بغض . این حواله کردن پی در پی درد به مستوری... و حقنه کردن همه سترگی یک سوال بی جواب به عمق بی نظیر تنهایی های همه گاه و لحظه به لحظه...
نفس هم هیچ گاه انگار ممد حیات نبوده است وقتی شوری خون ، می شود میهمان گاه به گاه حنجره . به زمانه ای که حنجره ، جسارت ندارد برای به واگویه نشستن زخم...
نفس ها ، بی رمق تر می شوند و درد ها ، کاری تر... و پاها ، همچنان مشغولند به حمل جنازه ای که حرف نمی زند و درد ولی می کشد...
امید ها هم ، یک به یک نومید می شوند. مثل امید دید زدن روزانه ماشین سیاه رنگ عاری از هر نشانه ای ، پای ساختمانی که خاموش شده است...
دریغ ، نام مستعار من است . ولی صدایم نکنید ... می خواهم بخوابم...
2 نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/03ساعت 14:46 |
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تير 1385
خرداد 1385
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
POWERED BY
BLOGFA.COM
|
|
X | |
|
| ||
HTML Attachment [ Scan and Save to Computer ]
2 نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/27ساعت 10:52 |
بهش گفتم که دارم دنبال یه نشانی سر راست می گردم! می دونستم همیشه قهوه تلخ رو به این آبمیوه های بسته بندی شده ترجیح داده ! دستاش ولی اون شب ، هیچ نشونه ای از رفتن نداشت...
اگه باور نمی کنی یه نشونه ساده دارم . همون روزی که می ترسید کفشای نوی سفید رنگش ، خاکی بشه و گفتم پاشو بذاره روی پای من . قدش بلند شده بود. بلند تر از آرزوهای من...
همیشه دوست داشتم که دهنم رو بچسبونم به آبسردکن توی بانک سر خیابون و آب بخورم . بعد برم بشینم توی ماشین و زل بزنم به یه پنجره و هویت بدم به سایه ها و عاشقشون بشم .
یه نفر که روپوش سفید بلندی پوشیده بود دیروز بهم گفت که ازین به بعد ، بعضی وقتا ، برای نفس کشیدن هم باید پول بدم. دوران عجیبی شده...
عجیب بوی مردن می دم این روزا ! گفتم که نگران نباشید...حتی شما دوست عزیز!
2 نوشته شده در سه شنبه 1385/02/26ساعت 10:57 |
کشور کانادا ، یه شاعر ، نویسنده ، آهنگساز و خواننده داره به اسم "لئوناردو کوهن". ۷۱ سالشه و اولین کتابش رو در سال ۱۹۵۶ و تحت عنوان " بیا افسانه ها را کنار هم بگذاریم" ، منتشر کرده و توی یه فیلم هم به اسم "من مرد تو هستم" بازی کرده که قراره تو فستیوال فیلم تورنتو نمایش داده بشه. به تازگی هم یه کتاب جدید منتشر کرده به اسم "کتاب انتظار" که دوازدهمین کتابش طی ۵۰ سال نویسندگیه. مجموعه شعریه که در طول کار آموزش در یک موسسه آموزش ذن نوشته...
اینا رو گفتم که بگم این آقای "لئوناردو کوهن" یه ترانه داره که اسمش اینه: "این شیوه خوبی برای خداحافظی نبود"...
2 نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 13:22 |
گفتم اون عکس روی دیوار، عکس واقعی من نیست. لیوان شیرش رو گذاشت روی لبهاش و سر کشید. همیشه خنده ام که می گرفت ، دلیلش رو می پرسید. اینبار ولی خندید!
بعد بلند شدم و رفتم سر یخچال و شیشه آب رو خالی کردم روی سرم. نشستم جلوی تلویزیون و زدم C.N.N و پاهام رو گذاشتم روی میز .خبر تازه ای نداشت. داشت از کرانه باختری رود اردن می گفت . من ولی تو فکر مردن بودم...
پرسیدم: سرزمین من کجاست؟ خندید! دلیلش رو نپرسیدم...
تا شنبه به خودم وقت دادم...
2 نوشته شده در يکشنبه 1385/02/24ساعت 9:58 |
... قصه ام رو که شنیدی آقای فرانکشتین! این رو هم بدون که من نه ریه های سالمی دارم ، نه چشمای پرنوری ، نه گوشای شنوایی ، نه قلب پا به کاری و نه حتی عقل چندان قابل اعتمادی ! اینها همه درست! اما تو کارت رو بکن ! قول می دم فرایند دمونتاژ کردن من شیرین ترین تجربه زندگیت باشه!
حالا اون گوشه ، بغض کردی که چی ؟ از سر شب تا حالا دارم واست قصه می گم که موقع کار، دستت نلرزه... اونوقت تو کز کردی اون گوشه و داری واسه من اشک می ریزی؟ پاشو رفیق! دلنازکی نکن!
فقط یه خواهش! استخون های من رو با اره ، قطعه قطعه نکن . صداش ، موهای دستمو سیخ می کنه! چشمام رو هم با قاشق در نیار ! یه دایناسور بهم گفته که این فرایند حالشو بهم می زنه! من خودم پاشنه کش رو پیشنهاد می کنم !
حالا پاشو و اون سرنگ سبز رنگ رو فرو کن تو رگ گردنم! همونجا که قرار بوده خدا نشسته باشه! اما فعلا" که نیست! تو کارت رو بکن!
اما یه سوال آقای فرانکشتین! چشماش... یادته؟
باز که رفتی اون گوشه و شروع کردی به گریه کردن؟! من اصلا" سوالم رو پس می گیرم...
2 نوشته شده در شنبه 1385/02/23ساعت 10:45 |
راستش دیگر مهم نیست که کجای تقویم ایستاده باشم ... مدتی است که همه روزهای من پنج شنبه است و همه ساعتهایم ، ساعت هفت دلگیر همان غروب همیشگی...
دست من اگر بود ، هـــــمه خاطـــره ها را به اولیــن دکل مخابرات ، دار می زدم و عقربه ها را زیر عدد ۱۴۴ دفن می کردم ...
بعد می نشستم و با خیال راحت ، سیگارم را می کشیدم...با چشمهای بسته!
2 نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 11:12 |
چون احتمال دادم بعضیاتون به دلیل فیلترینگ نتونید نامه ابراهیم نبوی به شگفت آورترین آدم دنیا رو بخونید ، این نامه رو اینجا گذاشتم
با احترام
شگفت زده ترین آدم روی زمین!
محمود جان، پسر عزیزم!
ابراهیم نبوي
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آقای محمود احمدی نژاد
ریاست جمهوری اسلامی ایران
نامه شما را به آقای جرج بوش، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا خواندم. به نظرم آمد که بدنیست که در مورد این نامه برایت نامه ای بنویسم. پیش از آغاز به من اجازه بده بعد از یک سال که مجبورم روزی بیش از ده ساعت به تو فکر کنم و نوشته های تو را بخوانم و عکسها و کاریکاتورهای تو را ببینم، تو را صمیمانه خطاب کنم. بالاخره ده سال بعد محمود احمدی نژاد تبدیل به کارمند یک سازمان اداری یا خصوصی می شود و هر کس که بخواهد در مورد تو چیزی بخواند، لابد در نوشته های کسانی مانند من نام تو را جستجو خواهد کرد، بنا براین من این حق را دارم که تو را صمیمانه خطاب کنم.
محمود جان عزیزم!
نامه ات را به دقت خواندم. و در شگفت ماندم که چرا یک نفر به تو نگفت که این نامه را ننویس ...
2 نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 10:3 |
- برای جمع نوشت:
همیشه فکر می کردم که همه آدمهای دنیا باید جایی دور وبر آن بیلبورد بزرگ توی مدرس به دنیا آمده باشند. همان که کنار یک عکس بزرگ از یک کولر گازی معروف، نوشته "هوای شما را داریم"!!... بعد لابد بعد از اولین باری که سرشان را کوبیدند به دیوار و به سکسکه افتادند ، فهمیده اند خیلی هم نمی شود به این نوشته ها اعتماد کرد . همه شان هم گفته اند چاییده ایم و رفته اند تختخواب یک نفره ای پیدا کرده اند و پتو را کشیده اند روی سرشان!
تقویم آدمها هم عبارت است از تعداد سیـــــگار هایی که روی دستــــــشان خاموش کــــرده اند . حالا هر سیــــگار به بهانه ای !
بیو گرافی آدمها را می شود با متری نوشت که میزان بی تفاوتی چشم ها را نشان می دهد . یا مثلا" میزان جذابیتی که شماره ماشین های مشکی شهر برایشان دارد. راه دیگری هم هست . اینکه ببینی ، پر بودن مثانه ، چند بار در روز بهانه می شود برای بغض کردن و هاله کبــــــود دور چشمها ، هفته ای چنـــــد بار آدمها را راهنــــمایی می کند به سمت زیرزمین خلوت خانه هاشان...
همیشه نسبتی هست بین پر و خالی شدن لیوان و مدت زمان انتظار. می شود حتی فرمولش را هم نوشت . فقط یک پارامتر را نباید فراموش کرد برای تعریف آنجایی که یک قوطی قرص کوچک سرخ رنگ ، توی لیوان حل می شود.
جایش هم همان جاییست که نشانگر انتظار می چسبد به سقف تحمل آدم ها . بعد باید پتو را کشید روی سرشان ...
2 نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/20ساعت 10:38 |
نور لامپ مدادی پر نور میوه فروشی خیابون رشید ، همیشه چشمای منو زده. فصل انارم گذشته تازه... فصلشم نگذشته بود انار رو نمی شد با پوست گاز زد !
من ولی همیشه دوست داشتم برات آب انار بگیرم . خیلی زیاد... انقدر که داد بزنی " کثافت! یه جا نیگر دار ! دستشوئیم داره میریزه!"... حالا بگو "مسخره!" ...
با خودم قرار گذاشتم به اولین سفارش ساخت تیزر از اولین شرکتی که آبمیوه می کنه تو قوطی ، جواب مثبت بدم... من آخرش این شعار رو جهانی می کنم!
روی هر تلویزیونی یه دکمه هست که روش یه "صفر و یک" کوچیک ، حک شده . حالا یا کنار هم یا روی هم... اون دکمه رو که فشار بدی ، تلویزیون خاموش میشه. گفتم که بدونی!
پنجره آشپزخونه رو باید یه وقتایی باز گذاشت. شاید باد اومد و پرده ها رو یه کم کنار زد. شاید... ولی IP های اینترنت ، هیچوقت من رو گمراه نمی کنن. گفته باشم! اصلا" من اگه بودم اسم یه عطر آشنا رو می ذاشتم روی این IP ها !
ولی هنوز دیوونه میشم و نفس کم میارم یه وقتا ... "مثل وقتی که می خواهی اشک بریزی و نمی توانی" ... سلوک- محمود دولت آبادی
آقای موپاسان عزیز ! داری اینجا تکرار میشی...
2 نوشته شده در سه شنبه 1385/02/19ساعت 11:4 |
زمونه شده زمونه ی بی نشانگی...
این رو من می فهمم و اون اردکی که با چشمای لوچ ، آویزون شده بود زیر آینه !
یکی دیگه هم می فهمه ! اونی که دوست نداشت اون اردکه با اون قیافه مضحکش ، زل بزنه تو چشماش... یادش به خیر !
کاش فقط توی این قوطی های سیگار ، یه چند تا سیگار اضافه میذاشتن واسه روز مبادا... واسه روزای مبادا ! واسه وقتایی که دوست داری همه دود یه سیگارو یه دفه بدی تو و بیرون ندی!
من ؟... نه ! من هنوزم عاشق شارژر فندکی موبایلمم !
2 نوشته شده در دوشنبه 1385/02/18ساعت 9:3 |
نشانی اش را که می دهم ، خنده اش می گیرد . دستی تکان می دهم و میروم می نشینم لب لیوان و پاهایم را می کنم توی آب.
اگر قرار باشد خودم را غرق کنم ترجیح می دهم جایی باشد که جنازه باد کرده ام را راحت پیدا کنند . بعد بردارند جنازه ام را و بپیچند لای کاغذ روزنامه و ببرند بیاندازند توی جوب میرداماد ، روبروی نمایندگی Delongi !
پیش خودم می گویم انگار عاشق شده . برمی گردد و نگاهی عصبانی به سر تا پای من می اندازد . بعد پشتش را به من می کند و ده قدم به جلو می رود. "ده" را که می شنوم جا خالی می دهم ...
احترام عجیبی قائلم برای آخرین کسی که مرا از توی جوب درآورد . دستی به سر و رویم کشید و بعد مرا لابلای آدم های عجول رها کرد.
"عکس رنگی در پنج دقیقه"! تابلوهای نئون همیشه جذبم کرده اند . مثل ستاره هایی که دور اسم همبرگر فروشی پایین پارک وی ، روشن و خاموش می شوند. یکی از آنها را می کنم و می چسبانم بالای آینه اتاقم ... روشن و خاموش می شود...
2 نوشته شده در يکشنبه 1385/02/17ساعت 12:58 |
خسته شدم از بس دست به سوی همه ابرهای آماده باریدن دراز کردم و پس زدند...یک نفر بگوید که آخرین باران این قرن ، چه وقت خواهد بارید .
رسم شگفت آوری دارند این پنجره های بسته در روزهای بارانی . وقتی بخار می گیرند و نوک انگشتانت را بی تاب می کنند برای گفتن درد ها . ولی یاد باید بگیرم انگار ، تن دادن به شیوه مالوف پرده ها را وقتی منظره ی آنسوی شیشه ، خراشیدن تنهایی ها را نوید نمی دهد...
یادت هم باشد ! روزمرگی لحظه ها، بهانه غریبی است برای فراموش کردن بی قراری های آدمهای تنها . غربت بهانه ها ولی چه اهمیتی دارد وقتی فراموشی ، سیره آدمها شود ؟ آدمهای تنها هم بالاخره جوری کنار می آیند با دردها . تو غصه خاطره ها را نخور!
چیزی را اما در گوشی بگویم : درد ، همین خاطره هاست ... ولی بی خیال!
پ .ن : آدم خوبی نبودید آقای پاساژ!... ولی خدا بیامرزدتون به هر حال!
پ.ن ۲: به این صورت!
2 نوشته شده در شنبه 1385/02/16ساعت 9:52 |
هیچ می دانی به اندازه شمردن چند هزار ستاره ، نامم را از زبان تو نشنیده ام ؟ به اندازه چند بار مردن؟
من ولی نام تو را روی همه شیشه های بخار گرفته ، نوشته ام . لهجه مرا که فراموش نکرده ای؟
2 نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/14ساعت 9:31 |
