تبليغاتX
پاساژ -

پاساژ

هنوز November Rain خاصيت مثبتي دارد براي تزريق خلسه به لحظه هاي آدم هاي تنها - بايد البته مي نوشتم زير پوست آدمهاي تنها ، ولي بي خيال! - راستش را بخواهيد مي خواستم جمله داخل اين دو خط كوچك معترضه را طولاني تر از ايني كه هست بنويسم . اما نشد . يعني نتوانستم . اصلا" در زندگي ادمهاي تنها لحظه هايي هست كه بايد آنها را برد داخل دو خط كوچك معترضه تا نمودار خطي و بي نوسان روزمرگي هايشان ، دست انداز نداشته باشد! اما نمودار ها تعريف ديگري دارند فارغ از بايد ها و نبايد ها ...

آدمهاي تنها كه اصلا" نمودار ندارند. تركيبي هستند از "يكي بود" و "يكي نبود" . ونبودن يكي ، عدد صفر را هميشه مي نشاند بر محور افقي نمودار تا "بودن" ديگري ، هميشه تاريخ ، ضريبي از صفر داشته باشد.

زخم اصلا" يعني همين! يعني همين كه "نبودن" يكي ، بشود ضريب ثابت زندگي ديگري . ضرايب سمجي هم هستند اين نبودن ها و نه مي شود آنها را فاكتور گرفت و نه ناديده...

بايد ساخت با نبودن هايي كه مي شود ضريب بودن آدمهاي تنها . كار دشواري است . مخصوصا" اگر باران ببارد...

باران مي بارد ، اينجايي كه منم...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 9:35  | 


کاری به هواشناسی ندارم . هوای این حوالی خیلی وقت است که گرفته...

می شوم شبیه تمام قصه های ناتمامی که کسی تمامشان نکرده  وقتی نیستی . می شوم اندازه درد و می مانم معطل تا مگر کسی از آنسوی پنجره ، لبخند بزند و بنويسد : khoobi و بعد علامت سوال و بعد Enter ...

دلم براي هفتاد و پنج سالگي هايت مي سوزد وقتي اينگونه بيتاب اويي مي شوي كه نيست.  

هي تو! ياد خاطرات بيست و هشت سالگي ات بخير... سلام مرا به روياهايم برسان!

پ.ن:

:(!)November Rain

1.

1 May

18:52

Pars Online, Iran

2.

1 May

18:53

Pars Online, Iran

3.

1 May

18:56

Pars Online, Iran

4.

1 May

18:57

Pars Online, Iran

5.

1 May

19:00

Pars Online, Iran

6.

1 May

19:01

Pars Online, Iran

7.

1 May

19:04

Pars Online, Iran

8.

1 May

19:09

Pars Online, Iran

9.

1 May

19:12

Pars Online, Iran

10.

1 May

19:21

85.15.9.x

11.

1 May

19:25

Pars Online, Iran

12.

1 May

19:28

Pars Online, Iran

13.

1 May

19:51

Telecommunication Company of Iran, Iran

14.

1 May

19:54

Pars Online, Iran

15.

1 May

19:57

Pars Online, Iran

16.

1 May

20:25

Pars Online, Iran

17.

1 May

20:27

Pars Online, Iran

18.

1 May

20:46

85.133.179.x

19.

1 May

21:27

Pars Online, Iran

20.

1 May

21:35

Pars Online, Iran

21.

1 May

22:20

Pars Online, Iran

22.

1 May

22:32

Telecommunication Company of Iran, Iran

23.

1 May

22:52

Pars Online, Iran

24.

1 May

22:53

Telecommunication Company of Iran, Iran

25.

1 May

23:02

Pars Online, Iran

26.

1 May

23:20

Pars Online, Iran

27.

1 May

23:24

Telecommunication Company of Iran, Iran

28.

1 May

23:45

Pars Online, Iran

29.

2 May

00:46

Telecommunication Company of Iran, Iran

30.

2 May

01:07

Pars Online, Iran

31.

2 May

01:13

Pars Online, Iran

32.

2 May

02:33

Pars Online, Iran

33.

2 May

03:56

Pars Online, Iran

34.

2 May

04:52

Pars Online, Iran

35.

2 May

06:05

Pars Online, Iran

36.

2 May

06:11

Pars Online, Iran

37.

2 May

06:33

Telecommunication Company of Iran, Iran

38.

2 May

06:40

Com-ToNet S.A., Greece

39.

2 May

06:41

Pars Online, Iran

40.

2 May

07:10

Pars Online, Iran

41.

2 May

07:13

Com-ToNet S.A., Greece

42.

2 May

07:20

Com-ToNet S.A., Greece

43.

2 May

07:20

85.133.178.x

44.

2 May

07:27

Pars Online, Iran

45.

2 May

07:29

TCI Telecom Corp. of Iran, Iran

46.

2 May

07:40

Morva System Co., Tehran, Iran

47.

2 May

07:44

Pars Online, Iran

48.

2 May

07:48

Pars Online, Iran

49.

2 May

07:50

Takta Co LTD, Iran

50.

2 May

07:50

Parsun Network Solutions, Iran

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 10:42  | 


... تازگیها زندگی ام را به دو بخش تقسیم کرده اند . مساوی و عادلانه ! بخشی را در خوابم و با تو هستم ... بخشی دیگر را بیدارم و کابوس می بینم!

راستی ! بخش دیگری هم هست... مثل دویدن در برزخ! فلسفه اش را هم گفته اند اینست که خسته شوم تا بخوابم تا با تو باشم...

ستاره ها خیلی وقت است که تمام می شوند و همه گوسفند ها از روی پل می پرند ، من ولی هنوز بیدارم ... دیازپام هم ظاهرا" دیگر کاری نیست...

خواب شیمیایی ، رویاهایش هم شیمیایی است و اصالت ندارد. مثلا" همین رویای دیشب ، بیخ گوشم صدای زنگ تلفن را درآورد و بیدار که شدم ، پدرم آنسوی خط می گفت که برادرم دیوانه شده است. تبریک گفتم و خوابیدم...

من سایه ای دارم که همیشه بی خیالی های مرا می ستاید. ولی دیشب که سرفه هایم ، امانش را بریده بود ، فحش ناجوری داد و پتو را کشید روی سرم . بعد رفت و در آینه قدی کنار جاکفشی ، خودش را گم و گور کرد . پتو را کنار که زدم هوا روشن بود . خواهرم بالای سرم بیتابی می کرد ... بوسیدمش...گریه کرد...

می خواستم نفس بکشم . نمی شد... نفس هایم را در کپسولی کوچک ، در ماشین سیاه رنگی که راننده اش چشمانی زیبا داشت ، جا گذاشته بودم . کپسول های تازه ولی بی قراری را به سینه ام تزریق می کردند. یادم آمد که حتی نفس کشیدن یادم را می برد به ماشین سیاهرنگی که راننده اش چشمانی زیبا داشت... بغضم گرفت...

ترانه های بسیاری هست که هنوز برایت نخوانده ام . مثل ترانه مرد تنهایی که هر غروب ، حوالی ساعت هفت ، بغض هایش را ترانه می کرد. ولی یادت بماند "شعری اگر هست ، از توست"

می خواهم بخوابم ، بیداری چاره ساز کار ما نیست ، بانو !

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/02/10ساعت 9:33  | 


خدا را برای ما ساخته اند تا عقده هایمان را توجیه کنیم . وگرنه دلیل ندارد زجر بودنمان را حواله بدهیم به آن دنیا...

همیشه ی تاریخ هم کسی هست که در ستایش بردباری و در نکوهش طغیان ، خطبه بخواند برای آدمهای تنها... آدمهای تنها ولی دلیل دارند برای تنهایی شان . آدمی که دلیل دارد فقط بر خودش طاغی می شود . خیالتان راحت!

داستان را همیشه می شود از زاویه دیگری هم دید. اتفاقا" باید از زاویه دیگری دید . این "زاویه" است که معلوم می کند جای آدمها در توالی سکرآور و مبهم رخداد ها را . زاویه که درست باشد مثلا "تنهایی" چوپان دروغگو ، می شود وجه غالب داستان ، نه فریاد کردن آدمیان به سرزمین تنهایی اش . تنهایی گاهی گرگی می شود که به دریدن لحظه های آدمهای تنها ، مشغول است...

آره شازده کوچولو! من هم مشغول باده خوردنم . چرا؟ تا فراموش کنم . چه چیز را ؟ سرشکستگی ام از میخواره بودنم را !

نی لبک هم نبود ، نبود ! لااقل ساز دهنی بیاورید برای مرد تنهایی که شعر می گوید تا دروغ نگفته باشد.

آهای پیرمرد ! موطن آدمی را دوباره تعریف کن ! من مقیم سرزمین ممنوعه ام !

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 9:10  | 


دیشب "جان الدریچ" ، بیدار شده بود و زیر باران ، برای بیست و هشت سالگی اش ، ترومپت می زد. لای صفحه های قدیمی پدربزرگ هایتان را که بگردید ، داستانهای عاشقانه زیادی هست که هیچ وقت نوشته نشدند...

این نوستالژی خاطره ، ولی همیشه جایی برای خودنمایی پیدا می کند ، حتی اگر باران نبارد ! پس لطفا" دکمه next را فشار بده تا Nothing else matters ، باز هم نبضت را كوك كند...

من ولي يادم مي آيد كه شبي ، خداحافظي كه كرديم ، تازه باران گرفت . يادم مي آيد كسي خانه بيست و هشت سالگي اش را گم كرده بود و خيال مي كرد پروانه اي است كه خواب مي بيند ...

هر كسي ترجمان دردهايش را در ترانه اي پيدا مي كند . من و تو پيرمرد را يافته ايم تا حافظ بخواند و يادمان بياورد كه انسان با نخستين درد ، اغاز مي شود . حالا گيرم كسي هم " آي خانوم يواش يواش      با ما اينجوري نباش!!!"  

خيالم راحت است كه اين عبارات ناتمام را تو تمام مي كني . همانگونه كه ذهن مغشوش روزگار بيست وهشت سالگي من نتوانست.

هيچ دقت كرده اي اين نت  "مي" چه كاربردي دارد در واگويي زخم اگر بخواهي زخم ها را ترانه كني ؟! "مي" انگار در موسيقي هم استمرار زخم ها را حقنه مي كند به زير و بم و بالا و پايين صدا . تا يادت بماند "درد" در هيچ زباني ، سرنوشتي جز استمرار ندارد...

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم... و استمرار يافتم...

وقتي باران جز به شستشوي "نشانه" ها ، نمي بارد و شيشه هاي بخار گرفته از بد مستي آسمان ، نگاه را معنا نمي دهند ، همان بهتر كه خيال كنيم فرشته ها ، به خالي كردن مثانه مشغولند و از انزجار بوي تند ادراري كه فضا را گرفته ، پناه ببريم به چارديواري مملو از بوي دئودورانت!

دیشب ولي "جان الدریچ" ، بیدار شده بود و زیر باران ، برای بیست و هشت سالگی اش ، ترومپت می زد... باران هم نشانه ها را شست تا نشانه اي جديد با چشماني لوچ و قيافه اي مضحك خلق شود...

راستي ! "رضايت" ، هميشه مفهومي زميني نيست ! گاه ، زميني ترين رفتار آدمها را مي شود در آسمان ريشه يابي كرد . فقط كافيست باران ببارد...

- قابل نداشت!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 9:59  | 


دیوانگی خیلی وقتها دلیل ندارد ، ولی نشانه ، چرا ! * نشانه اش هم مثلا" خیال کن اینکه بی ربط ترین مسیر ها تو را به جای آشنایی می کشانند و روشن  یا خاموش بودن یک چراغ ، تاثیر مستقیم می گذارد روی مدت زمان "مکث" آدمها...

جا کلیدی ، پدیده جالبی است . مثل دخترکی که دیروز ، توی بیمارستان ، دستانش را طوری زیر چانه اش می نشاند که کلید منقوش به آرم پژو و انگشتر نگین دار انگشت یکی مانده به آخر دست چپش ، معادله ای را توی مخ هر بیننده ای فرو کند که نتیجه اش ، جز پوزخند ، چیزی نبود... و مثل من که یادم افتاد سالهاست کلید تازه ای به جاکلیدی ام افزون نشده است... باز هم سرفه ام گرفت...

دیوانگی آدمها ، نشانه های ساده تری هم دارند گاهی... مثلا" نسبتی که "هویت" ، برقرار می کند با واگویی "زخم"... 

مدتهاست ، دستخط خود را از دست داده ام . از همان وقتی که برای نوشتن درد ، روی Tahoma کلیک کردم و این سنت من شد... هنوز بوی کاغذ ، جذبم می کند ولی...

اصلا" همه اینها را رها کن! نشانه اش اصلا" همین که من می نویسم و تو می خوانی... و تو می نویسی و من می خوانم و خیره به مستطیلی نورانی ، بغض می کنیم و ...

کاش می شد روی کاغذ نوشت هنوز...

-------------------------------------------

* و بالعکس البته ! 

پ.ن: جز لجبازی آسمان با بیتابی های آدم ها ، هیچ توصیفی برایش ندارم... باران را می گویم! 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/06ساعت 11:17  | 


+ عجب دست انداز گنده ای !!!!

> الاغ جان! این دست انداز نیست! این اسمش پل سید خندانه!!

-- ولی اونوریش جالبه ها ! یعنی اگه میشد دست انداز ها رو پل دید... 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 11:49  | 


...ضمنا" بهش بگو گند زده با این دنیایی که خلقت فرموده!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 8:58  | 


... وقتی مجالی برای "من" بودن من ، ایجاد نمی شود ، باید "استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد"...این درست! ولی رسم ناخوشایندی است ، نشستن بر سر میز قمار آخر ...

بازی که شروع می شود ، دیگر شروع شده است و آس اول هم که انگار هیچ وقت قرار نبوده پیش روی تو بنشیند ...

چراغ را خاموش می کنی و سیگاری می گیرانی و دودش را قورت می دهی و نفس آمیخته به دود را حلقه می کنی و می دوانی به سمت سقف... سقف ، اختراع جالبی است . یادت می آورد که برای اوج گرفتن هم دیواری هست که مماس شده بر افق محدودی که ارتفاع تو را مشخص می کند...

ارتفاع ، مهم نیست وقتی بالی برای پریدن نباشد. پوزخندی به خودت می زنی و یادت می آید هنوز سر میز قمار نشسته ای و دستت خالی ...

پرهیز ، سنت بازی است و سنت ها همیشه راهی برای تحمیل کردن خود می یابند و چارچوب ها را تنگ می کنند .

در پست ترين جاي خانه ، آنجا كه ارتفاع عينيتي منفي مي يابد ، جاي دنجي هست كه پنجره ندارد. تركيبي از ديوار و سقف و چارچوبي كوتاه براي ورود كه مجسمه اي مكعبي شكل و تو خالي مي سازد . تجسمي ساده از تنهايي . زير زمين خانه ، هنوز جاي بي تكلفي است براي گريستن...

در جغرافياي بودن هر آدمي ، جزيره اي بكر و كشف نشده مي توان جست كه چشماني زيبا ، بومي آنجاست . مي ترسم از كاشفاني كه به كشف دلهره هاي آدم ها مشغولند...

بازي ، روزگاري تمام خواهد شد. حالا گيرم تو باخته باشي. بي بي دلي كه بازي نكرده اي ، برايت خواهد ماند...

اشكم را در مي آورند بعضي واژه هايي که براي گفتنشان راهي جز نوشتن نيست و دنياي ماتريس ها ، در انتقال بزرگي شان ، ناتوانا ست...

-------------------------------------------

یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز

                      خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز...

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/04ساعت 12:22  | 


خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش...

                                                        ...هوس قمار آخر

- باز هم ورق ها را کس دیگری تقسیم کرد...

 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/02/03ساعت 13:56  | 


لاف نمی زنم ! همین دیشب بود که آمده بودی و چشمهای زیبایت را به رخم می کشیدی . تو که باور نمی کنی...

"بلوغ یعنی زمینه وثیق ادراک بحران"... راست می گویی آقای هایدگر ! این را منی می فهمم که انگار روز به روز بالغ تر می شوم...

 "پنجره" هم لابد ، دلیلی برای بودن دارد. مثلا" همین که واسطه تماشا باشد برای چشمان بی قراری که سالها بود جز درد ، چیزی را از چارچوب هیچ پنجره ای ندیده بود ، به گمانم کافی است...

 I wake up in the night
all alone, and that's alright
the chemicals are wearing off
since you've gone

وقتی خیال کنی همه ترانه ها را برای تو گفته اند لابد ، جایی از کار می لنگد . یا تو دیوانه شده ای و یا... نه! شق دومی ندارد ! من دیوانه شده ام ! باور کن!

دیوانگی هم اصولی دارد . مثلا" همین بیدار خوابی های شبانه که خیالت میهمان همیشگی آنهاست. مثلا" همین که نیمه شب ، آب خوردن را بهانه بلعیدن آرام بخش قرمز رنگ همیشگی کنی و دریغ از آرامش ، وقتی همه دیوار ها نوید بخش فاصله هایی ستبرند...

جای کلمه هاست که معنای آن ها را نشان می دهد. همین کلمه "ستبر" مثلا... وقتی می نشیند پشت "درد" ، تازه می فهمی خودت کجا ایستاده ای و آرزوهایت کجا ... امیدی هم نیست ! سرنوشت ، بنا ندارد که شبیه رویاهای تو شود...

تازه می فهمم این شیشه های جیوه ای چقدر بهتان می زنند به حرمت پنجره ها و چه پوزخندی می زنند به بی تابی های آدم ! بی خود هم تهمت نزن به مرام پرده ها! رسالت پرده ، جدایی است... درد یعنی شیشه ها ، جانشین پرده هایی شوند که دستی مهربان کنارشان زده است...

مرزهای آدم وقتی از تبار درد باشد ، چه گریزی می ماند از رسم معهود دیوار؟ بالغ تر که می شویم تازه می فهمیم ناخن حسرت ، چقدر بی مایه است برای خراشیدن سیمان... راست می گویی آقای هایدگر!

وقتی تاریکی ، پرده نهان کردن چشمهایی می شود که خیس از سیاست دیوار هاست ، حرصم می گیرد از بلاهت آدمهایی که "آیین چراغ خامشی نیست" را قاب کرده اند و زده اند پیش چشمانشان...

چراغ ها را خاموش کن. شاید بعضی چشمها ، حوالی تو ، میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته باشند...

- کاش...

2 نوشته شده در  شنبه 1385/02/02ساعت 9:54  | 


خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر


آستانه
نامه
نبش قبر خاطره


ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

پیوندها

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


hits

 

 

تبليغات

X

 

HTML Attachment [ Scan and Save to Computer ]



 خرمشهر ، خیابان جالبی است . پر از نمایشگاه هایی که ماشین های سیاه رنگ می فروشند به راننده هایی که چشمان زیبا ندارند. اما ساعت پنج عصر یک روز بهاری ، می شود ۲۷ دقیقه خیره ماند به ماشین سیاهرنگی که می دانی راننده اش چشمانی زیبا داشت. همانجا...

Track 3 : ليوان كه پر و خالي مي شود ، درد انگار رسوب مي كند توي رگ و پمپاژ مي شود به تمام جسدي كه لباسي از هراس و حسرت بر آن پوشانده شده... "تو چيزي گفتي و شب جاي من شد" .

من؟ "مرد مرده" ، شاهكار "جيم جارموش"!

انگشت ها را مي كشي روي كلاويه هاي سياه وسفيد . صدايي سياه بر مي خيزد . توي دلت زار مي زني براي پرنده مهاجري كه پر از شهوت رفتن بود . توي دلت خرد مي شوي . "من با ساز بيگانه ام... اين تويي كه مي نوازي..." توي دلت مي گويي...

"پريشوني ؟ نكنه عاشق شدي؟"كنايه ها هم تمامي ندارند انگار ! ليوان باز هم پر و خالي مي شود و بوي تند captain black غليظ تر... چشمان بي فروغت را مي بندي . رنگ ها و ساعت ها و ثانيه ها رژه مي روند پيش چشمانت! چشمانت را باز مي كني ! لبخند ، شيوه خوبي است براي پنهان كردن زخم ها...لبخند مي زني... يادت مي آيد كه سالهاست كسي خنده هايت را باور نكرده است... بغضت مي گيرد...

صدا ها كمرنگ مي شوند دور و برت . مثل پنج عصري كه بيست و هفت دقيقه مرده بودي و در ازدحام خياباني شلوغ ، گريه سكوت را فرو بردي جايي حوالي سينه ات . يادت مي آيد كه مرده اي...

من؟ "مرد مرده" ، شاهكار "جيم جارموش"!

مي خوابي . بيدار كه مي شوي صدايي زنگ مي زند. سايه ها پر رنگ مي شوند و خواب هايت به يادت مي آورند دردهايت را . دستهايت را فشار مي دهي روی شقيقه هايت . آرام نمي شوي. دوست داري سرت را بكوبي به ديوار...درد پهن مي شود روي پيكر برهنه از آرامش ات ...باز مي ميري...

چه موهش پنج عصري بود...

 - هنوز سر حرفم هستم. گفته باشم!

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/31ساعت 9:15  | 


بی خیال پیرمرد! نترس از عاقبت "عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند". اصلا" چه اهمیتی دارد کسالت لحظه ها ، وقتی هنوز گاهی می شود کوچه ای خلوت را یافت و بی کسی را گریست...

مرگ ، انتظار خوف انگیزی است . این قبول ! ولی مگر چاره دیگری هم هست وقتی آرامش ، جز مرگ ، به واژه ای تعبیر نمی شود؟

اصلا" من هم مثل تو ام . اصلا" همه ما مثل هم هستیم . داستانها یکی است ، فقط تاریخ و نام ها و نامواره ها ، در جغرافیای بودن آدمها جابجا می شوند و داستانی جدید می سازند.

بگذریم اصلا"! چه فایده از باز گفتن بعضی درد ها وقتی هنوز دیوارهای کوچه های خلوت ، محرم ترند به شنیدن زجرهای آدمی ؟

وقتی روزگار ، نه روزگار ماست و زمانه ، نه زمانه ی به واگویه نشستن زخم ، چه باک از سر به دیوار خاطره گذاشتن و بغض ها را یکی یکی و شمرده شمرده ، زار زدن...

در زندگی زخم هایی هست...که هست! 

پ.ن: خودت میدونی که فراموشی مرام من نیست... یادمه!

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 10:36  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:43  توسط امیر  |