تبليغاتX
پاساژ -

پاساژ

 

راستش را بخواهی هنوز وقتی نگاهم می کنی ، ناخن هایم را می جوم... حالا هی چشمان دو رنگت را بدوز به هر جایی که می آید مقابل چشمانم!

همین چند شب پیش بود که فهمیدم ماشین های پارک شده ، کنار کوچه ای پر از دلهره ، چقدر می تواند آدم را کفری کند...

راستی برایت نگفته بودم که آن زمان ها ، سکوت تلفن ، چقدر دلواپسم می کرد ، مثل همین حالا که نبودن "کلمه" روی مربعی که قرار مشترکمان بود .

یادت هست قول دادیم که "هیچ وقت" همدیگر را گم نکنیم؟ یادت هست که "هیــــــــــــــــچ وقت" آن روزهایمان ، چه زمان وسیعی بود؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت 9:25  | 


کاری که ندارم!

اصلا" می نشینم گوشه اتاق و می مانم مات رویای تو . آخر شب هم بلند می شوم و خودم را کش می دهم و خمیازه ای می کشم و زیر لب می گویم : " چه روز شیرینی بود"...

بعد بغض می کنم و پتو را می کشم روی سرم و خواب لحظه هایی را می بینم که به خراشیدن مغزم مشغولند...

یک چند سالی هم که بگذرد ، لابد یکی پیدا می شود که زیر گوشم بگوید: " غصه نخور ، عادت می کنی!"

...و من خیره شوم به دیواری سفید و دستی بگذارم بر شانه اش و زیر گوشش بگویم :" می دانم ! سالهاست که می دانم!"

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/30ساعت 16:12  | 


قبل تر ها که به سوال هایم جواب می دادی ، سوال ها هم انگار غنی تر بودند...

حالا ولی دغدغه های آدمها هم شده به اندازه بضاعت روزمرگی هایشان .

می گذاریم این را هم به پای بخت سوگوارمان و می نشینیم گوشه ای و حسرت می خوریم که چرا فرصت نشد تا آرزوهایمان قد بکشند...

خوش باشی! شاهد خاموش این همه دلتنگی ناگزیر! خاطره تلخ روزهای شیرین رفته!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/29ساعت 10:17  | 


کنار بعضی شماره ها ، باید یک علامت ضربدر زد و گذاشتشان روی طاقچه . اینجوری مثل خیابان های آن محله شرقی تهران ، می شود لحظه ها را با شماره شناخت . آنوقت این شماره ها هستند که می شوند رمز بعضی لحظه های مرطوب و کسی نمی تواند رمزگشایی کند بی کسی های آدمها را...

فقط باید بدانی کدام شماره را بنشانی کنار بعضی رفتن های بی خداحافظی نامرسوم حتی به زمانه استیلای دیوار بر پیشانی لحظه های خیس از نبودن...

غصه ات نگیرد! باران ، خیلی وقت است که بنای باریدن ندارد. حالا گیرم که بغض آسمان هم ترک خورد . می رویم و می نشینیم زیر سایه بان آبی و سفید موبایل فروشی توی خیابان پاسداران - همانجا که شارژر فندکی اورژینال k700i می فروخت - و ماشین حساب را در می آوریم و برای دلتنگی های زیر بارانمان هم شماره ای پیدا می کنیم و کنارش ضربدر می زنیم...

تا چند سال دیگر هم شده ایم ترکیبی از عدد و رقم و ضربدر های بی حساب ، هر کدام به نشانه ای . می دهیم توی مغز هایمان هم ضد یخ وکیوم کنند تا سوز و سرمای هیچ خاطره ی مسکوت و مستوری ، مغزمان را منجمد نکند .

بعد یقه پالتو های ضخیم زمستانی مان را می دهیم بالا و دستکش های چرمی به دست می کنیم و توی خیابان راه می رویم و به آدمهای محترم ، لبخند می زنیم و می گوییم : " اوووه! چه سرمای کشنده ای !"...

هیچ جای پایی هم روی برف های هیچ زمستانی ، نگرانمان نمی کند . فقط شاید باز هوس "آیس تی" بزند به سرمان و بغض کنیم ... آنوقت باید دفتر یادداشتمان را از جیب بغل پالتویمان درآوریم و شماره ای قدیمی را پیدا کنیم و ضربدر های کنارش را بشماریم و مواظب باشیم اشک هایمان یخ نزند...

راستی ! چرا ما خاطره ی تابستانی نداریم ؟... 

2 نوشته شده در  يکشنبه 1385/03/28ساعت 10:41  | 


...امروز هم می نشینیم پای تلویزیون و زل می زنیم به دویدن های بی قاعده و قانون تیممان و گاهی مثلا" فریادی می کشیم و هوایی می پریم ، یعنی که مثلا" عرق ملی و تعصب و این جور دری وری هایمان را به رخ کس و کارمان بکشیم . آخرش هم دخل تتمه تخمه و دو بطر اسکاچ وارد شده به صورت CKD و مونتاژ وپلمپ شده توسط برادران غیور داخلی را در می آوریم و سراغ خواهر میرزاپور و مادر دایی را می گیریم که چرا اسافلشان را آنجوری که ما می پسندیده ایم ، تکان نداده اند...

همه هم باورشان می شود که ما ، عجب مردمان بی غمی هستیم و این همه نالیدن ، مغلوب هژمونی فوتبال و لمپنیسم هنجار شده ی فحش های طنزآلود اس ام اسی شده است...

حالا هم که اقوام مونث فلان پیرمرد پا به توپ ، شده اند قدیسان ارزان قیمت سر بازار و عقوبتی ندارد ادبیات چارواداری از سر خشممان...

فقط نمی فهمم ، چرا باید بوق ماشین ، توی چنین روز حماسه سازی قطع باشد و من ، نتوانم همه بی دردی ام را توی خیابان ، بوق بزنم!

اصلا" می نشینم توی خانه و پرچم سه رنگی را که حالا همه بچه مزلف های کانال های در پیت ماهواره ای ، آویزان کرده اند گردنشان و به مشمئز کننده ترین صورت ممکن ، "ایران ، ایران" را با قر و اطوار ، جیغ می کشند ، می گذارم روی صورتم تا اگر گریه ام گرفت ، بتوانم توی آن ، فین کنم!

باختن هم که همیشه بهانه خوبی است برای گریه کردن . امروز هم فوتبال را بهانه می کنم...

جمع نوشت

2 نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 10:8  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:44  توسط امیر  |